تبليغاتX
انسان تر
فلسفی

دنياي قرن بيست و يكم، دوره ي ترديد در بديهيات است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 22:14  توسط سید مهدی دهاقین | 

شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو...

نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.

زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن.

هر چند وقت یک بار نقاشی بکش.

در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.

سفید بپوش.

بستنی قیفی بخور.

به کوچکتر ها سلام کن.

شعر بخون. نامه ی کوتاه بنویس.

زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.

به دوست های قدیمیت تلفن بزن.

شنا کن.

هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.

چای بخور و برای دیگران چای دم کن.

جوراب های رنگی بپوش.

وسطی بازی کن.

مادرت رو بغل کن. مادرت رو ببوس.

به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن. 

به برگ درخت ها دقت کن. به بال پروانه ها دقت کن.

قاصدک ها رو بگیر و فوت کن.

چشم هات رو روی هم بگذار و خواب ببین. . خواب هات رو بنویس.

از خواب های بد بپر و آب بخور. خواب های بدت رو تعریف نکن.

به باغ وحش برو. چرخ و فلک سوار شو. پشمک بخور.

کوه برو. هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده. 

بخند. شیرینی بخر.

با بچه ها توپ بازی کن.

برای خودت برنامه بریز.

قبل از خواب موهات رو شانه کن.

به سر خودت دستی بکش.

خودت رو دوست داشته باش. برای خودت دعا کن! 

آرام باش!

برای خودت دعا کن که  وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی.

تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.  

برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛

آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.

دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.

برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.

برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛

چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.  

ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ راهی را که باید بروی خیلی طولانی است؛

خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛

پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است.

برای خودت دعاکن پاهایت خسته نشوندو بتوانی راه بیاییِِ چون هرجای راه بایستی مرده ای.

برای خودت دعا کن که زنده بمانی. هیچ وقت خودت را به مردن نزن! 

زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!

برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.

با خدا در تماس باش تا به تو بیداری بدهد.

بیداری هایی آمیخته با روشنایی، صدا، نور و حرکت.

از خداوند شادمانی طلب کن و همیشه سهمت را از او بخواه و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.

برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیزی سینه ات را آلوده کند.

برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد!

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت را معاینه کنند.

دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!

اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره فرشته ها از آنجا رد بشوند؛ آن وقت صدایشان کن؛

وخداوند را به نام صدا کن!

او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟

صریح و ساده و رک بگو.

هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه!

خداوند هیچ چیز  خوبی را از تو دریغ نمی کند.

او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر.

از او بخواه به تو نفس، فكر،  شعر، قدم زدن، دویدن، کوه، راه، سنگ، دریا، درخت و تاب، بستنی، پشمک، توپ، چرخ و فلک، دوچرخه، سجاده، حوض، شنا، دست، آلبالو، اشک، لبخند ... عشق و ... بدهد.

آن وقت قدر همه ی اینها را بدان!

و آنگونه زندگیت را ادامه بده که زندگی از این که تو زنده هستی به خودش ببالد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 18:22  توسط سید مهدی دهاقین | 

جهان غصه هاي مادگرگون مي شود روزي                  سراب رنج شيدايي چو جيحون مي شود روزي

همه ايام  تنهايي چو در حسرت سپر كرديم                    تمام اشك هاي غم چو ميگون مي شود روزي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 13:20  توسط سید مهدی دهاقین | 

چه رازهاکه مانده است درون سينه ام به خون          چـه  داغ ها که بر دلم نشسته  در سراب  خون

چه سال ها که درغمت خميده چون کمان  شدم           چه ضجه ها که چون زدم  من آرميده در جنون

چه روزها که يک به يک درون غربتم  گذشت           چه غصه هاکه قصه ام زغم نموده چون فسون

دل رميــده ام چــرا ز غــم نــمی کنــی رهـــــــا            چــرا نمی شود سـحر،  شب فـراق گونـه گـون

تـمام روز جمعه نـه،  تـمام  جمـعه هـا گذشـت            خــدا كـند كـه خــود كـني  زمــان آمـدن كنـون!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 12:29  توسط سید مهدی دهاقین | 

خدا کند که بیایی تو ای نسیم بهاران              به دشت تشنه بباری توای لطافت باران...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 17:18  توسط سید مهدی دهاقین | 
 

تردید از هر دردی هولناک تر و مرگ آورتر است!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:2  توسط سید مهدی دهاقین | 

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم! خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من

گفت و گو کني؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت: وقت من

بي نهايت است.
در ذهنت چيست که ميخواهي ازمن بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت

متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکي شان! اينکه آنها از کودکي شان خسته

مي شوند، عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي کنند که

کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و

بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند. اينکه با

اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي

مي کنند و نه در آينده. اينکه آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي

ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند. دستهاي خدا دستانم

را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي

کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند

کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين

است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند. بياموزند که فقط چند

ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم

اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.  بياموزند ثروتمند کسي

نيست كه بيشترين ها را دارد، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد. بياموزند

که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان

را نشان دهند.  بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را

متفاوت ببينند. بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد

خود را نيز ببخشند. من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا

چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط

اينکه بدانند من اينجاهستم، هميشه...                         رابیندرانات تاگور

                                                                                
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 8:37  توسط سید مهدی دهاقین | 
 

تمدن هرملتی متناسب با تفوق و تعالی فلسفه آن است!    رنه دکارت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:57  توسط سید مهدی دهاقین | 

شيشه عطر بهار، لب ديوار شكست!

وهمه جا پر شد از بوي خدا

همه جا آيت اوست

ديدنش آسان است

سخت آن است نبيني او را

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:48  توسط سید مهدی دهاقین | 

انتقام هر قدر هم که اجتناب ناپذیر نماید؛ در آخر پشیمانی خواهد آورد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 15:37  توسط سید مهدی دهاقین | 
 

دروغ گو ترین فرد کسی است که می گوید من تا به حال دروغ نگفته ام!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 21:9  توسط سید مهدی دهاقین | 
             معرفت،دوام حیرت است!

                                                                             حلاج

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 19:29  توسط سید مهدی دهاقین | 
 

چند شبی است سریال آخرین دعوت از شبکه دو سیما پخش می شود. امشب آخرین قسمت این

سریال را در حالی که خیلی خسته بودم در دفتر کارم تماشا کردم و البته این باراز آغاز تا انجام گریستم.

سقوط انسان در این عالم خاکی و ابتلای دردآور او به انواع بدی ها هر بار و به هر محملی که یادآوری

گردد بسیار تلخ و غم آور است. البته این بار به تصویر کشیدن عریان این ابتلا در عالم سیاست 

از رسانه ملی کشورمان در عین تعجبی که برایم در هر قسمتی از این سریال حاصل می کرد گویی

زخمی کهنه را نیز در دلم به سوز می آورد که هان! این است و جز این نیست...

نمی دانم این چه سرسرای بلندی است که نه آنگونه که گفته اند انسان در بلندای آن به هبوط آمده بلکه

در قعر زیرین آن سقوط کرده است و اگر چشم بینایی بیابد حتی برای نگاهی ساده به بلندای آن

باید آنچنان سرش را بالا بیاورد که از پشت درافتد. ای کریم و ای رحمان و ای رحیم!  این بندگان 

اسارت آمده درخاک را رحمی کن!... رحمی کن!

تابعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:33  توسط سید مهدی دهاقین | 
 

من  در همین شروع غزل  باز مانده ام                مبهوت  سرگذشت و قصه پرواز مانده ام

من مانده ام چگونه دهم شرح "ماجرا"               انگارمات این مصیبتم ازشعر بازمانده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 22:52  توسط سید مهدی دهاقین | 

ابوالقاسم ذاكرزادهچقدر خبر یکباره و تكان دهنده بود! استاد عزيزمان جناب پروفسورابوالقاسم ذاكر زاده دار

فاني را وداع گفت. از روز ي كه اين خبر را شنيدم چنان اندوهي بر دلم نشسته است كه

همواره ودر تمام ساعات بيداري بغض گلويم را مي فشارد. سال اولي كه ايشان به ايران

آمدند و براي اولين بار در گروه فلسفه دانشگاه شهيدبهشتي تدريس را آغاز كردند من در دوره ليسانس

افتخار شاگردي ايشان را داشتم. فلسفه كانت مي گفتند و در جلسات درس بسيار عريان اجتماع بي قاعده ما

را به نقد ميكشيدند از بسياري از سياست ها و روشهاي جاري دركشور گرفته تا چگونگي ظهور پديده هايي

مثل خفاش شب!(سال75)  يادش به خير سال  كه پس از سالها دوباره براي ادامه تحصيل به دانشگاه

رفتم چقدر حضرت استاد خوشحال شدندو با تمام وجود تبريك گفتند. ميگفتند اين شوق وذوقي كه شما را

پس از سالها دوباره به دانشگاه كشانده مرا نيز به وجد مي آورد واز دكتر شرف گفتند واز شاگردان

ايشان و... آه!  يادش به خير سركلاس هگل وكانت2 كه ساعت8صبح شروع مي شد؛ بعد از گذشت 45

دقيقه از كلاس دستور ميدادند تا براي بچه ها چاي بياورند؛

چقدر ميچسبيد! البته در هفته های بعد من به احترام ايشان كه اين زحمت را نكشند به طور نامحسوس

اين كار را انجام ميدادم و گمان ميكردم كه ايشان متوجه نمي شوند. امايك روز كه كلاس هگل در اتاق

شخصي ايشان تشكيل شده بود بعد از چند دقيقه از آغاز كلاس گفتند آقاي دهاقين امروز نيازي نيست كه

 براي سفارش چاي نزد آبدارچي گروه برويد؛ آب جوش آمده... وبا اشاره به قوري و اسباب چاي كه

هميشه در كناره پنجره اتاقشان بود گفتند بي زحمت ازهمين جا چاي را بياوريد!

زمانيكه كتاب شوپنهاور را به من دادند بعد از چند هفته كه كتاب را خواندم وبه ديدن ايشان رفتم خيلي از

نگارش موجز و وافي ايشان تقدير كردم و به استاد عرض كردم كه شما انديشه بسيار بلندي داريد و بر

خلاف بعضي كه فقط فلسفه را خوانده اند شما فيلسوفيد؛ چرا افكار و آراء خودتان را نمي نويسيد و منتشر

نمي كنيد؟ مثل هميشه شكلاتي تعارف كردند و با آن نگاه نافذ، مدت قابل توجهي به من خيره شدند و بعد

جمله اي گفتند كه هرگز از لوح دلم پاك نخواهد شد. گفتند ...آقاي دهاقين من به بقاء روح اعتقاد دارم و

باور دارم كه پس از مرگم افكارم از آن طريق در خرد جهاني باقي خواهد ماند. اين چند كتابي هم كه در

رابطه با شوپنهاور و ماكس شلرو ايده آليسم آلماني نوشتم براي اين بود كه در اين زمينه منابع كم بود

ودانشجويان خيلي مشكل داشتند. در رابطه با ماكس شلر كه تقريبا" منبعي وجود ندارد...

من هميشه در سلسله مباحثي كه به طور خصوصي و يا بعضا" در كلاس درس با ايشان داشتم متحير مي

شدم از اينهمه علم افزون ايشان! دايره آگاهي استاد آنچنان وسيع بود كه اززمان آغازصحبت، تا آنجا كه

ميخواستند كلام را خاتمه دهند ذهن انسان را به هزار كوي وبرزن ناشناخته ميبردند و حيران تر از گذشته

بازمي گرداندند. بعضي از استادان بنام گروه اغلب اوقات، ساعتها در اتاق ايشان مي نشستند واز چشمه

فضل و دانش كم نظيرشان بهره مي بردند. چه درس ها و چه آموزه هايي كه در محفل نقد ايشان رنگ مي

باخت و چه پرسش هاي جديد و بي پاسخي كه در انتهاي هر بحثي در نزد استاد آفريده مي شد و انديشه را

ورز مي داد!؟  آه...آه!چقدر سخت و تلخ و دردناك است فراق استاد... نمی دانم گروه بزرگ وارزشمند

فلسفه دانشگاه شهید بهشتی با این فقدان جانکاه چه خواهد کرد وجای پرثمر استاد را چگونه خالی

نخواهد گذارد؟!

خدايا اين روح متعالي والبته ناآرام را آنچناني كه باور داشت در دايره پروسعت روح عالم درخشان فرما.

خدايا اين استاد فرزانه را بر خوان كرم پيامبر رحمت<ص> -كه نسبت به اومعرفت داشت- ميهمان و آگاهي

وخرد پرارزش ايشان را در امتداد خرد عالم محفوظ بدار. آمين

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:18  توسط سید مهدی دهاقین | 
 

هزار دشمنم   ارمی کنند قصد هلاک                          گرم تو دوستی از دشمنان ندارم  باک

مرا  امید    وصال   تو  زنده  می دارد                          وگرنه هردمم از هجر تست بیم هلاک

نفس  نفس  اگر  از باد  نشنوم  بویت                          زمان زمان چوگل ازغم کنم گریبان چاک

رودبه خواب دوچشم ازخیال توهیهات                         بود  صبور دل اندر  فراق تو! حاشاک

اگر تو زخم زنی به   که دیگری مرهم                          وگرتو زهر دهی به که دیگری تریاک

عنان مپیچ که گرمیزنی به شمشیرم                           سپرکنم سرو دستت ندارم از فتراک

ترا چنان که  تویی  هر  نظر  کجا  بیند                          بقدر دانش خود هر کسی کند ادراک

به چشم خلق عزیزآنزمان شودحافظ                           که بردر تو نهد روی مسکنت درخاک

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 18:8  توسط سید مهدی دهاقین | 

اما انسان همواره در جستجوي گمشده اي بوده كه با تمام تلاش نوع بشر تاكنون هرگز بدان

دست نيافته است! در اين رابطه يك سئوال جدي مطرح است و آن اينكه آيا از اين به بعد بدان

دست خواهد يافت و يااينكه اين همواره گي تا ابد ادامه خواهد داشت؟ مرور تاريخ گذشتگان در

كنار آموزه ها و اندرزهاي ذيقيمت آن، تا آنجا ما را پيش مي برد كه بدانيم انسان هيچگاه به

تكامل محض نرسیده و حاكميت نسبيت نيز در اكمال بشرجاري بوده است. اما مطلبي كه

ذهن را به خود مشغول ميكند مسئله تكنووژي است! به هرحال رشد دانش و تكنولوژي در

دوره گذشته تاريخ به استثناي پنجاه سال اخير خيلي پرشتاب نبوده و خب شايد بتوان گفت كه

به مقتضاي آن نيز گردش بشر در ساحت حقيقت گرديدن هاي متمادي را در پي داشته است.

اما آنچناني كه دانش بشري در پنجاه سال اخير در تمام شقوق مختلف خود متحول شده - به

گونه اي كه بسياري از دانسته هاي گذشته را حتي وارونه به اثبات رسانده است- و بدون ترديد از اين

پس نيز سرعت رشد آن به طور حيرت آوري شتاب خواهد گرفت وضعيت چگونه خواهد بود؟ آيا

اين ساختن ها و اين خلق و ابداعات پي در پي در عالم علم، انسان را به دنبال گمشده خويش

نزديك تركرده و يا آنكه اين نيز خود حجابي خواهد بود افزون بر حجاب هاي ديگر و لذا او را

سرگشته تر و آواره تر خواهد كرد؟ تابعد...    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:35  توسط سید مهدی دهاقین | 
انسان اغلب از بیراهه می رود و با اینکه راه اصلی در کنار اوست اصلا" آنرا نمی بیند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 18:14  توسط سید مهدی دهاقین | 
حقیقت آن پنداری است که ما در گذر تاریخ ماهیت و منش پندارگون آن رابه

دست فراموشی سپرده ایم!                                           "نیچه"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:42  توسط سید مهدی دهاقین | 

خدایا رمضان تمام میشود اما رحمت تو مدام و قدرت همچنان مقدر! خدایا

براي اين اسيران و گرفتاران كره خاكي كه هر بار به ضربي در اين عالم به

اين سو وآن سوكوبانده ميشوند رحمت ومقدرات نيكوي خويش را مستدام

بدار. خدايا تو رحيمي و بندگانت را دوست داري؛ از گناهان ما كه سراسر

جهل ماست درگذر و ما را مشمول عفو ورحمت پروسعت خويش قرار بده

كه تو بزرگي و در آئينه كوچك ننمايي! آمين

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 9:52  توسط سید مهدی دهاقین |